در یك روز بزرگ مرد بزرگ روی پل بزرگی ایستاده بود و سینه به دیوار بزرگ پل بزرگ داده بود . نگران ، نگران از تنهایی بزرگ ؛ صدایی كوچك ، سكوت بزرگ او را در هم شكست ؛ پسر كوچكی قناری كوچكی به او داد و پسر كوچك رفت و تنها گفت : آب و غذای قناری كوچك فراموش نشود ، فصل آواز بزرگ قناری نزدیك است . مرد بزرگ چمدان بزرگش و قفس كوچك قناری را بر داشت و دریك خیابان بزرك قدم گذاشت . در كوچك خانۀ بزرگ خویش را باز كرد ؛ قفس كوچك را روی میز بزرگی گذاشت ؛ مرد بزرگ رو به روی قناری كوچك نشست و از قناری كوچك قطعه ای كوچك خواست ؛ آخر زندگی مرد بزرگ ناگهان كوچك شده بود ، رو به خاموشی بزرگی بود . قناری كوچك همچنان در سكوتی بزرگ و مرد در زمانی كوچك . مرد بزرگ به قناری كوچك گفت: از من گریستن بر نمی آید اما التماس كردن می دانم مرد بزرگ كوچك شد و التماس كرد ؛ التماسی بزرگ برای قطعه ای كوچك . قناری كوچك مثل عكس یك قناری مرده در قاب كوچك قفس بود ، با غمی بزرگ ... مرد بزرگ نعرۀ بزرگی كشید ( بخوان ، بخوان ! ای پرندۀ بی ترحم وگر نه تكه تكه ات می كنم ) و مرد بزرگ دست بزرگش را روی قلب كوچكش گذاشت . قلب كوچك مرد بزرگ در زیر سكوت بزرگ قناری كوچك پیر شد . قلب كوچك مرد بزرگ در آستانۀ ایستادن بود قفس خالی ، قناری مرده و یك سرزمین پر از قناریهای كوچك با دردهای بزرگ و مردان بزرگ با قلبهای كوچك . فصل خواندن قناریهاست .... قناریهای كوچك آنچنان بزرگ می خوانند كه هیچ بوی تند عطری آنطور در یك فضای كوچك نمی پیچد .............
شیطان
اندازه یک حبّه قند است
گاهی می افتد توی فنجانِ دلِ ما
حل می شود آرام آرام
بی آنکه اصلا ً ما بفهمیم
و روحمان سر می کشد آن را
آن چای شیرین را
شیطان زهرآگین ِدیرین را
آن وقت او
خون می شود در خانه تن
می چرخد و می گردد و می ماند آنجا
او می شود من
***
ادامه مطلب

چه بد می کنند آن ها که می کوشند انسان را از ایمان محروم کنند.
چه ستمکار مردمی هستند این به ظاهر دوستداران بشر!
دروغ می گویند.
اگر ایمان نباشد زندگی تکیه گاهش چه باشد؟
اگر عشق نباشد چه آتشی زندگی را گرم کند؟
اگر نیایش و پرستش نباشد زندگی را به چه کار شایسته ای صرف توان کرد؟
اگر انتظار مسیحی، قائمی، موعودی در دل ها نباشد، ماندن برای چیست؟
و اگر میعادی نباشد، رفتن چرا؟
اگر دیداری نباشد، دیدن را چه سود؟
(دیده را فایده آنست که دلبر بیند گر نبیند چه بود فایده بینایی را)
دکتر علی شریعتی
اتاق، خودكار، پنجره، خورشيد، نسيم،قلب، پرنده، شهر، كوچه، توپ، بچه ها، مادر........
همه ي اين كلمات در ذهنم ورق مي خورند، ولي دستانم مي لرزند، گويا توان ياري كردن ندارند. خودكار از دستم مي افتد به آن ذل مي زنم، به خود مي گويم"نمي توانم نمي توانم". گويا من هم مثل اين خودكار، بي اراده گشته ام. سكوت مي كنم، تنها نسيم دلنوازي از پنجره به داخل اتاق سرك مي كشد، صورتم را نوازش مي كند و يواشكي در گوشم مي گويد" به صداي دلت گوش كن" و انگاه با صداي دلم در مي آميزد. به يكباره از همه ي كلمات و فكر هاي خسته كننده خارج ميشوم و به مهماني دل خويش مي روم.
ادامه مطلب
یکی از روز های پاییز بود. زمانی که از دانشکده زدم بیرون خورشید به پایین ترین حد خودش رسیده بود و دیگه داشت کم کم غروب می کرد. نفهمیدم چه طوری فاصله ی دانشکده تا خوابگاه را طی کردم زمانی که به خوابگاه رسیدم متوجه شدم بچه ها زودتر از من به خوابگاه آمدند و بيهوش روي تخت هايشان افتاده بودند؛ 8ساعت سركلاس بودن براي هر كسي خسته كننده بود؛ من هم حسابی خسته شده بودم و حوصله ی هیچ کسي را نداشتم چون دیگه صبري نداشتم. آرام و بی سروصدا، بدون اینکه کسی بیدار بشه رفتم روی تختم و همون طور که به دیوار تکیه داده بودم یکی یکی اتفاقات پیش آمده را تو ذهنم مرور مي كردم و تو دلم مي گفتم" خدا چون، صبر انسان هم حدي داره ديگه ". چون علاوه بر كلاس هايي كه داشتيم يك سري اتفاقات اون روز ديگه شده بود " قوزه بالا قوز" و باعث به هم ريختن اعصابم شده بود. از يك طرف خسته بودم و خوابم مي آمد و از طرف ديگه وقتي هم مي خوابيدم چون اتفاقات يكي يكي از توي ذهنم رد مي شد نمي تونستم بخوابم. ديگه كلافه شده بودم، بلند شدم رفتم سر كمدم و دفترچه خاطراتم را برداشتم و دوباره روي تختم نشستم تا خاطرات اون روزم را بنويسم. چون نوشتن خاطرات هم به من آرامش مي داد و هم توي اين حس و حال بهتر مي تونستم بنويسم!!
ادامه مطلب

تقدیری مبارک.............
که آنچه را تو زود می خواهی دیر نخواهم
و آنچه را تو دیر می خواهی زود نخواهم
پنجره زیباست....... اگر بگذارند
چشم مخصوص تماشاست..... اگر بگذارند
من از اظهار نظر های دلم فهمیدم
عشق هم صاحب فتواست ......... اگر بگذارند

عید قربان گرچه آیین خلیل آزراست
ملت اسلام را امروز زیب و زیور است
حبّذا عیدى كه سرخ از خون قربانى او
گونه اسلام و روى ملت پیغمبر است
حبّذا روزى كه ابراهیم را در كوى دوست
حاجیان از جان چنان بوسند آن سنگ سیاه
خانه حق را كه گویى خال روى دلبر است
سالى ار یك حج بود مر حاجیان را در حجاز
خانه حق را اگر خواهى بپو راه حجاز
ور بخواهى صاحب آن خانه در این كشور است
اندرین عیدى كه ملت را همه فرّ و بها
از نو آیین سنّت پاك خلیل آزر است
سعى تو مشكور باد و حجّ تو مبرور باد
در حریمى كز شرافت كعبه را تاج سر است
"صبوری"

دنیا دیوار های بلند دارد و درهای بسته که دور تا دور زندگی را گرفته اند نمی شود از دیوارهای دنیا بالا رفت.نمی شود سرک کشید و آن طرفش را دید. اما همیشه نسیمی از آن طرف دیوار کنجکاوی آدم را قلقلک می دهد
کاش این دیوارها پنجره داشت و کاش می شد گاهی به آن طرف نگاه کرد.شاید هم پنجره ای هست و من نمی بینم .شاید هم پنجره اش زیادی بالاست و قد من نمی رسد با این دیوارها چه می شود کرد؟
می شود از دیوارها فاصله گرفت و قاطی زندگی شد و می شود اصلا فراموش کرد که دیواری هست و شاید می شود تیشه ای برداشت و کند و کند. ...شاید دریچه ای،شاید شکافی،شاید روزنی
همیشه دلم می خواست روی این دیوار سوراخی درست کنم.حتی به قدر یک سر سوزن،برای رد شدن نور،برای عبور عطر و نسیم،برای...بگذریم.گاهی ساعتها پشت این دیوار می نشینم و گوشم را می چسبانم به آن و فکر می کنم؛ اگر همه چیز ساکت باشد می توانم صدای باریدن روشنایی را از آن طرف بشنوم.اما هیچ وقت،همه چیز ساکت نیست و همیشه چیزی هست که صدای روشنایی را خط خطی کند
دیوارهای دنیا بلند است،ومن گاهی دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار.مثل بچه ی بازیگوشی که توپ کوچکش را از سر شیطنت به خانه ی همسایه می اندازد.به امید آنکه شاید در آن خانه باز شود.گاهی دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار. آن طرف حیاط خانه ی خداست. وآن وقت هی در می زنم،در میزنم،و میگویم:"دلم افتاده توی حیاط شما.می شود دلم را پس بدهید..." کسی جوابم را نمی دهد،کسی در را برایم باز نمی کند.اما همیشه،دستی،دلم رامی اندازد آن طرف دیوار.همین. و من این بازی را دوست دارم.همین که دلم پرت می شود ...آن طرف دیوار، آنقدر دلم را پرت می کنم تا خسته شوند،تا دیگر دلم را پس ندهند.تا در را باز کنند و بگویند: بیا خودت دلت را بردار و برو. آن وقت من می روم و دیگر بر نمی گردم
......من این بازی را دوست دارم
ما امده ايم تا با زندگي كردن قيمت پيدا كنيم نه آن كه به هر قيمتي زندگي كنيم.
هر كس چرا زندگي را يافت با هر چگونگي خواهد ساخت.
.................................................................................................................
پرنده لب تنگ ماهي نشسته بود و مي گفت"سقف قفست شكسته چرا پرواز نمي كني!!؟؟"
**نمي دونست تمام دنياي ماهي٬ همون قفسيه كه اون ميگه**
