امروز مطلبي از خودم ندارم ولي يه مطلب از يه دوست خيلي عزيزه كه البته تو وبش نوشته و
من ديدم كه خالي از لطف نيست كه شما هم اين مطلبو بخونيد............
البته اين توضيح رو هم بدم كه اين دوست خوبم دست نوشتنشون فوق العاده است وتازه شروع به کار
کرده ...................البته مطالب دیگه ای هم نوشتن که من به انتخاب خودم این مطلبو انتخاب کردم
قشنگ الدوله را پسري بود هوتن نام و چندان كريه المنظر و قرتي مشرب كه او را صنعتي نبود جز علافي(1) و بي عاري و او را معاشراني بود بس علاف تر و الدنگ تر(2) او را جز بر شمار گاوان و خران پدر فخري نبود و چندان به گاوان و خران پدر غره گشته بودي كه از هر هنري خود را بي نياز پنداريده بود!
هوتن را با رفيقان عهدي بود تا ايام در طريق مد گذرانند و خود را چنان آرايند كه در عالم منفرد باشند و موكد از يكديگر عهد گرفته بودي تا چونان خود را ملبوس نمايند دختر كش!
روزي به بازار اندر آمدند تا تن پوش ستانند زيرك كاسبي چون بديدي جماعتي علاف و سوسول و از عالم بي خبرند مكر بكردي و آنان را بر حجره ي خود داخل گردانيد و آنچه جامهي بنجل و مندرس در حجره يافت بر آنان عرضه بنمود چون پوشاك بر تن كردند يكي را پيرهن كوتاه بودي و ديگري را تنبان نخ كش و رنگ از رخ پريده و هوتن را هر دو! چون كاسب را معترض بگشتند كاسب گفتي كه مد در فرنگ چنين باشد. في الوقت كه جماعت را نامي از مد و فرنگ بر گوش رسيد هوش از سر بيرون پريد و كاسب را فراوان زه گفتي چه چنين پوشاك بر آنان عرضه بنمود!
بقيه مطلبو از تو وبش طبیبک بخونيد...........
چه بگویم؟ سخنی نیست 
می وزد از سر امید، نسیمی؛
لیک تا زمزمه ای ساز کند
در همه خلوت صحرا
به روش
نارونی نیست
چه بگویم؟ سخنی نیست
***
پشت درهای فرو بسته
شب از دشنه دشمنی پر
به کنج اندیشی
خاموش
نشسته ست
بام ها
زیرفشار شب
کج،
کوچه
از آمدو رفت شب بد چشم سمج
خسته ست
***
چه بگویم ؟ سخنی نیست
در همه خلوت این شهر،آوا
جز زموشی که دراند کفنی
نیست
ونذر این ظلمت جا
جزسیا نوحه شو مرده زنی
نیست
ورنسیمی جنبد
به رهش نجوا را
نارونی نیست
چه بگویم؟
سخنی نیست...

دو روز مانده به پایان جهان تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است.تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود.پریشان شد
و اشفته و عصبانی ، نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد.
داد زد و بد و بیراه گفت، خدا سکوت کرد. اسمان و زمین را به هم ریخت ،خدا سکوت کرد.جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت ،خدا سکوت کرد.
به پر و پای فرشته و انسان پیچید ،خدا سکوت کرد.کفر گفت وسجاده دور انداخت ،خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد ،خدا سکوتش را شکست و
گفت:"عزیزم اما یک روز دیگر هم رفت، تمام روز را به بد وبیراه و جار و جنجال از دست دادی ،تنها یک روز دیگر باقیست، بیا و لا اقل این یک روز را زندگی کن."
لا به لای هق هقش گفت:اما با یک روز! با یک روز چه کار می توان کرد!؟
خدا گفت: ان کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند ،گویی که هزار سال زیسته است و انکه امروزش را در نمی یابد،هزار سال هم به کارش نمی اید، و انگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت وگفت:حا لا برو و زندگی کن.او مات و مبهوت ،به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید اما میترسید حرکت کند،می ترسید راه برود، می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد،قدری ایستاد...بعد با خودش گفت:
وقتی فردایی ندارم، نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد،بگذار این یک مشت زندگی را مصرف کنم.
ان وقت شروع به دویدن کرد زندگی را به سر و رویش پاشید، زندگی را نوشید و زندگی را بوئید وچنان به وجد امد که دید می تواند تا ته دنیا بدود، می تواند بال بزند، می تواند پا روی خورشید بگذارد. می تواند...
او در ان یک روز اسمان خراشی بنا نکرد،زمینی را مالک نشد، مقامی را به دست نیاورد اما...اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید.روی چمن خوابید.کفش دوزکی را تماشا کرد.
سرش را بالا گرفت و ابر ها را دید و به انهایی که نمی شناختندش سلام کرد و برای انها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد.
او در همان یک روز اشتی کرد و خندید و سبک شد،لذت برد و سرشارشد و بخشید،عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.او همان
یک روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند،امروز او در گذشت،کسی که هزار سال زیسته بود
سلام .......سلام
اولش بگم اين پست خاصه.............. يعني براي شخص خاصي نوشتم و اميدوارم بخو ندش
( مطمئن هستم مي خوندش)
امروز يه جلسه آدم شناسي داريم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟البته خوندنه بقيه مطلب دست خودتونه
................ به نام خداوند حكيم .................. اول ......... افرادي كه اطرافتون مي بينيد به
سه دسته تقسيم مي كنيم :
۱) دوست
۲) دوشمن
۳) .......... حتي از اسمش خوشم نمي ياد در ادامه با توضيحاتي كه مي دم خوتون جا خالي رو پر كنيد
۱) دوست : بهترين آدم روي زمين همون كسي كه شاعر در موردش مي گه....
در لجنزار گل لاله نخواهد رویید
در هوای عفن آواز پرستو به چه کارت اید ؟
فکر نان باید کرد
و هوایی که در آن
نفسی تازه کنیم
گل گندم خوب است
گل خوبی زیباست
ای دریغا که همه مزرعه دلها را
علف هرزه کین پوشانده ست
هیچکس فکر نکرد
که در آبادی ویران شده دیگر نان نیست
و همه مردم شهر
بانگ برداشته اند
که چرا سیمان نیست
و کسی فکر نکرد
که چرا ایمان نیست
و زمانی شده است
که به غیر از انسان
هیچ چیز ارزان نیست
با کیف
و با کلاهی که بر هوا بود
چیزی دزدیدی ؟
مادرش پرسید
دعوا کردی باز؟
پدرش گفت
و برادرش کیفش را زیر و رو می کرد
به دنبال آن چیز
که در دل پنهان کرده بود
تنها مادربزرگش دید
........................................
و خندیده بود
حسين پناهي
شعری برای بختک ، شعری برای آوار
تا این غبار می مرد ، یک بار تا همیشه
باید که می نوشتم ، شعری برای رگبار
این شهر واره زنده است ،اما بر آن مسلط
روحی شبیه چیزی ، چیزی شبیه مردار
چیزی شبیه لعنت ، چیزی شبیه نفرین
چیزی شبیه نکبت ، چیزی شبیه ادبار
در بین خواب و مرداب ، چشم و دهان گشوده است
گمراهه های باطل ،بن بست های انکار
تا مرز بی نهایت ، تصویر خستگی را
تکرار می کنند این ، ایینه های بیمار
..... هوای تازه است ، در این قفس که دارد
هر دفعه بوی تعلیق ، هر لحظه رنگ تکرار
حسين منزوي
وقتی از قتل قناری گفتی
دل پر ریخته ام وحشت کرد
وقتی آواز درختان تبر خورده باغ
در فضا می پیچید
از تو می پرسیدم
به کجا باید رفت ؟
غمم از وحشت پوسیدن نیست
غم من غربت تنهایی هاست
برگ بید است که با زمزمه جاری باد
تن به وارستن از ورطه ستی می داد
یک نفر دارد فریاد زنان می گوید
در قفس طوطی مرد
و زبان سرخش
سر سبزش را بر باد سپرد
من که روزی زیادم بی تشویش
می توانست جهانی را آتش بزند
در شب گیسوی تو
گم شد از وحشت خویش
حمید مصدق
با شب خلوت به خانه می روم
گله ای کوچک از سگها بر لاشه ی سیاه خیابان می دوند
خلوت شب آنها را دنبال می کند
و سکوت نجوای گامهاشان را می شوید
من او را به جای همه بر می گزینم
و او می داند که من راست می گویم
او همه را به جای من بر می گزیند
و من می دانم که همه دروغ می گویند
چه می ترسد از راستی و دوست داشته شدن ، سنگدل
بر گزیننده ی دروغها
صدای گامهای سکوت را می شنوم
خلوتها از با همی سگها به دروغ و درندگی بهترند
سکوت گریه کرد دیشب
سکوت به خانه ام آمد
سکوت سرزنشم داد
و سکوت سکت ماند سرانجام
چشمانم را اشک پر کرده است
کاش در دهکده عشق فراوانی بود
توی بازار صداقت کمی ارزانی یود
کاش اگر گاه کمی لطف به هم میکردیم
مختصر بود ولی ساده و پنهانی بود
کاش به حرمت دلهای مسافر هر شب
روی شفاف ترین خاطره مهمانی بود
کاش دریا کمی از درد خودش کم می کرد
قرض می داد به ما هرچه پریشانی بود
کاش به تشنگی پونه که پاسخ دادیم
رنگ رفتار من و لحن تو انسانی بود
مثل حافظ که پر از معجزه و الهامست
کاش رنگ شب ما هم کمی عرفانی بود
چه قدر شعر نوشتیم برای باران
غافل از آن دل دیوانه که بارانی بود
کاش سهراب نمی رفت به این زودی ها
دل پر از صحبت این شاعر کاشانی بود
کاش دل ها پر افسانه ی نیما می شد
و به یادش همه شب ماه چراغانی بود
کاش چشمان پر از پرسش مردم کمتر
غرق این زندگی سنگی و سیمانی بود
کاش دنیای دل ما شبی از این شبها
غرق هر چیز که می خواهی و می دانی بود
دل اگر رفت شبی کاش دعایی بکنیم
راز این شعر همین مصرع پایانی بود
مریم حیدرزاده
كه مطالب قشنگي برام گذاشته بودن........
د لي دارم پر از درد و پر از غم
نمي دانم غم دل كي شود كم
شكايت مي كنم از غم چو مجنون
دلي دارم پر از درد و پر از خون
غم عشقي كه بيچاره كند دل
دل ما همچو كِشتي مانده در گِل
بهاري بودم و خوشحال و خندان
ولي افسوس غم اُفتاد بر جان
شب و روزم گذ شته از حكايت
دگر چيزي نمانده جز شكايت
همه از درد و غم نالان و بي هوش
وجود من زغم گشته فراموش
كلام آخرم اي دوست اين است
كه تا غم هست دنيايم چنين است
فرستنده:من و رفيق باوفايم غم
امروز از لطف بدلداری ما آمد ه ای 
خوش قدم باش که بسیار بجا آمده ای
چه عجب یاد حریفان پریشان کردی
لطف کردی که به یاد فقرا آمد ه ای
تو که در خواب هم از آمدنت بود دریغ
در شگفتم که بنا گاه چرا آمد ه ای
گفته بودی شبی از حالت من می پرسی
شاید اندر پی وعده بو فا آمده ای
کاخ شه را به پشیزی نخرد کلبه ی ما
تا تو ای شاه بدیدار گدا آمد ه ای
سر بپای تو فشانم که صفا آوردی
تا بدیداری این غمگين تنها آمده ای
فرستنده:من و رفيق باوفايم غم
تنها...
بی تو منو پنجره های بسته ، بی تو منو و زمزمه های خسته
بی تو منو و شب ناله های بارون ، تنهایی و دل به خون نشسته
بی تو غریبه گشتم ، با همه سرگذشتم
رو تن تنهایی هام ، اسم تو رو نوشتم
ای که نگاه ت ، زنگ صدات ، به یاد کوچه مونده
تو گوش هر پنجره ای ، ازروشنایی خونده
ترانه هات برده منو ، تا سرزمین رویا
گفتی ازین شب سیاه ، چیزی تا صبح نمونده
بی تو غریبه گشتم ، با همه سرگذشتم
رو تن تنهایی هام ، اسم تو رو نوشتم
یه روز میاد دوباره دستهای من و تو
برای عشق یه فصل موندنی می سازه
صدای تو می پیچه بازهم توی کوچه
می خونی از عاشقی و هوای تازه
بی تو منم خسته ی راه ، یه بی نشونه
پرنده ای شکسته پر ، بی آشیونه
بی تو غریبه گشتم ، با همه سرگذشتم
رو تن تنهایی هام ، اسم تو رو نوشتم
فرستنده: ليلا
